تبليغاتX
بیا تو ضرر نداره گلم

تا اینجادیدی از اینجا به بعدشا نگاه کن






 

 

نوشته شده توسط بهزاد | لینک ثابت | موضوع: |

هر چه دل تنگت خواهد بگو 

شمادر اين قسمت مي توانيد با ايميل   فرستادن ويا همچنين در قسمت نظر بدهيد شعر ويا گفته هاي خود را براي ما بفرستيد و ما انها را در  اين وبلاگ  ثبت کنيم منتظر اشعار وگفته هاي شما هستيم شما هستيم


سارا

فاصله تا بينهايت فاصله قد يه دنيا ست

اون نگاه عاشقونه حالا ديگه توي روياست

ديگه بعد از رفتن تو

زنده بودن بي بهونست............

صحبت از رفتن و مرگه

اين سفر چه عاشفونست

بغض و گريه تو سکوتم

چشم به راهه يه نگاتم .....

تو سکوت غرق ماتم حالا ديگه جون فداتم

ميدونم دست جدايي در کمين خلوت ماست.....

پر وحشتم خدايا همه ميگن رسم دنياست

همه ميگن.....


فرزانه

از خدا ، فقط خدا را بخواهيم

هميشه آنان که از خدا حاجت و درخواستي دارند
و ازو همواره چيزي ميخواهند بسيارند
ولي آنان که خود خدا را ميخواهند نايابند و اندک.
يادمان باشد
فقط از خدا بخواهيم
و از خدا ، فقط خدا را بخواهيم
زيرا از خدا ، غير از خدا را خواستن ، کم خواستن است.


محمد

گفتي که امشب اومدم بهت بگم بايد برم

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم

بايد برم براي تو فقط يه حرف ساده بود

کاشکي ميديدي قلب من به زير پات افتاده بود

سفر هميشه قصه رفتنه و دلتنگيه

به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه

هميشه يک نفر ميره آدم و تنها ميزاره

ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا ميزاره


میترا
من امشب تا سحر بيدار بيدارم
من امشب تا خدا مشتاق مشتاقم
من امشب در قفس چون ليلي مجنون
من امشب تا شقايق تاب نتوانم
مرا امشب سكوتي وهم انگيز است
مرا امشب ترانه با غزل خفته است
مرا امشب چراغ شهر خاموش است
مرا امشب تني خسته دل و جان است
تو امشب تا سحر در خواب مهتابي
تو امشب تا خدا پروانه ميخواني
تو امشب در تكاپو سنگ ميكوبي
تو امشب تا شقايق خواب بشماري
تو را امشب ترنم بر لبت بنشست
تو را امشب ترانه پر صدا خواندست
تو را امشب چراغ و شهر نشناسي
تو را امشب رفيق عشق ديگر هست


ارمین

سخت بودم همچو کوهي,آبشارم کرد و رفت

تا هميشه سوز, اشگ و آه يارم کرد و رفت
حرفهايم راست بود و چشمهايم پاک تر
بي گناهي جرم بود, سر به دارم کرد و رفت
آن قدر بي رحم بود آن لحظه هاي آخرين
هرچه بغض سينه داشت, بر سه تارم کرد و رفت
کوچه هاي سرد شعر و واژه هاي منجمد
رقص هايم را گرفت و داغ دارم کرد و رفت
در زمين و آسمانها گشتم اش, پيدا نشد
از ره دل آمد و رخ آشکارم کرد و رفت
اين همه افغان و زاري ها به بر دوش دل است
نازنين من چه بي رحمانه يارم کرد و رفت
اينک اين آهنگ خسته اين هبوط واژه ها
شاه شهر شعر بودم, برکنارم کرد و رفت


سیاوش

مي نويسم...
باز صفحه اي سپيد و قلمي سياه در پيش رو دارم و مي نويسم...
از تو مي نويسم تا بداني که هستم ...
از تو مي نويسم تا بدانم که هستي ...
کلمات چون قطرات زلال باران به روي کاغذ مي ريزند
وقتي از تو و براي تو مي نويسم واژه ها عطر کل دارند
نرم چون حرير و لطيف چون ياس
حروف عاشقانه بهم مي آميزند و کلمات را شکل مي بخشند
مي نويسم آنچه را که قلبم فرياد مي زند ...


ونوس

نگاهم بر زمين بوسه مي زند......

آوازم در درون آه مي كشد....

قدمهايم با تو اي ‹‹ عشق ›› نجوا مي كند...

در اين سكوت.....

در اين گذر گاه......

مي بينم از ؛؛ دور؛؛ رفيق لحظه تنهاييم را....

و مي شنوم زمزمه رهگذري آشنا...كه به دريا مي گفت...

......

‹‹ اين روزها كه ميگذرد هر روز احساس ميكنم كه كسي در باد فرياد ميزند ››

يك آشناي دور..........

‹‹ از عمق جاده هاي بي كسي مرا صدا ميزند... ››

نوشته شده توسط بهزاد | لینک ثابت | موضوع: |

امان از دست خانم ها 

امان از دست خانوما اگه تيپ بزنيم بريم سر كار ميگن ببينم باكي قرار داري؟ اگه لباسهاي معمولي بپوشيم ميگن تواصلا" سليقه نداري اگه زياد بگيم دوستت دارم ميگن باز چه نقشه اي تو سرته اگه نگيم دوستت دارم ميگن پاي كسه ديگه اي وسطه اگه زياد بهشون زنگ بزنيم ميگن به من اعتماد نداري اگه زنگ نزنيم ميگن انگار سرت خيلي شلوغه اگه تو خونه زياد بخنديم ميگن ديونه شدي اگه كم بخنديم ميگن بخت النحس اگه شام بخواهيم ميگن فقط فكر شكمشه اگه شام نخواهيم ميگن ذليل مرده شام با كي كوفت كردي ولي هرچي ميگن بذار بگن ماكه كارمون درسته

نوشته شده توسط بهزاد | لینک ثابت | موضوع: |

چرا به این جور چیزها عقیده ندارید من هم اول مثل شما فکر می کردم 

طالع بيني شخصي

 

طالع بيني ازدواج

طالع بيني شخصي

 

طالع بيني ازدواج

   
نوشته شده توسط بهزاد | لینک ثابت | موضوع: |

فال حافظ 

       Smiley   اول نیت کن بعد روی عکس زیر کلیک کن   Smiley

    

       

نوشته شده توسط بهزاد | لینک ثابت | موضوع: |

عاقبت مست بودن 

 

شبی مست می گشتم از در یک ویرانه ای

 ناگهان چشمم افتاد به در یک خانه ای

.....

نرم نرمک پیش رفتم تا که دیدم صحنه ای

 پدری کور و فلج افتاده در یک گوشه ای

.....

مادری مات وپریشان همچو یک دیوانه ای

پسرک از سوز سرما میزند دندان به لب

دخترک مشغول عشق بازی با مرد بیگانه ای

.....

از آن شب قسم خوردم که مست نروم درهر خانه ای

تا نبینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ای

.....

امیدوارم که خوشتون اومده باشد

<<پس نظر یادت نره>>

                                       

نوشته شده توسط بهزاد | لینک ثابت | موضوع: |

روایت حکایت مکتوب 


                  

يک سال، شب کريسمس بچه‌ها را غافلگير کردم. راستش از کاج‌هايي که با چراغ‌هاي کوچک و رنگارنگ پشت پنجره مردم مي‌ديدم، خوشم آمده بود. يک مقدار حسرتي شده بودم. تازه مي‌فهميدم بچه‌ها چه مي‌کشند.
هر چه فکر کردم ديدم هيچ خطري نياکان باستاني و افتخارات ملي مرا تهديد نمي‌کند. ديدم يک کاج، کوچکتر از آن است که تاريخ و تمدن مرا زير سوال ببرد. حتي فکر کردم آحاد نياکان باستاني هم اگر الان در لندن بودند، چه بسا کاجي روشن مي‌کردند. نادر شاه جواهراتي را که از هند آورده بود به آن مي‌آويخت و عادل‌شاه، بيضه‌هاي بريدۀ آقامحمدخان را. . .

                               «شبي که من کاج شدم» نوشتۀ «بهزاد»

«. . .خيال مي‌کردم مي‌خواهد جاي خلوتي پيدا کند و پول را درآورد به من بدهد. خيلي اتفاق افتاده بود که ازم مي‌خواستند صبر کنم تا جاي خلوتي پيدا کنند و آنوقت گوشه کوچه‌اي، توي هشتي خانه‌اي، پيرهن‌شان را بالا مي‌زدند و جلو چشم‌هاي برق افتاده من، اسکناس مچاله‌شده را از توي ساقه جوراب يا ليفۀ تنکه‌شان بيرون مي‌آوردند و به من مي‌دادند. اما کور خوانده بودم. پدرسگ خامم مي‌کرد. حقه‌اش بود. مي‌خواست ميان مردم آبرو ريزي راه نيندازم.»
داستان کوتاه «اين برف، اين برف لعنتي» نوشتۀ «بهزاد»

«دانه‌هاي گندم مي‌رسيد و رنگ سبز خوشه‌ها به زردي مي‌گرائيد. باد آرامي که مي‌وزيد با مزرعۀ گندم بازي‌مي‌کرد. ساقه‌هاي کم‌توان خم مي‌شدند و خوشه‌ها نجوا کنان سر توي هم فرو مي‌بردند.
صبح آغاز مي‌شد. خورشيد افق را رنگ مي‌زد و نرم‌نرمک که صبحگاهي را از هم مي‌دريد و خانه‌هاي گلي شکل مي‌گرفت. شريفه، از هر روز ديرتر بيدار شده بود. تمام شب را با درد و ناراحتي بسر آورده و حالا که آفتاب سر مي‌زد، تازه تنور را آتش انداخته بود. چند لحظه بوي نان تازۀ خانگي تو هوا پخش شد. . . »
داستان کوتاه «در تاريکي» نوشتۀ «بهزاد»

« عيد يعني زندگي. . . »

«. . . اينجا عيد هم گران است، هم ناياب است. جنس‌ش هم مرغوب نيست. نه طعم دارد، نه رنگ و نه بوي سر پل تجريش را مي‌دهد. يادم باشد اين بار که به خانه آمدم، مقداري عيد بياورم. براي زندگي لازم است. عيد يعني زندگي. . .»

نگاه من است، و هر شب که چشم‌هايم را مي‌بندم به من مي‌گويد که مدت‌هاست که مي‌خواهد با من صحبت کند، ولي فقط حرفي ندارد. . .

 

  در اينجا بشنويد!        « ديگر بچه‌ها را نمي‌دانم. . . »

«ديگر بچه‌ها را نمي‌دانم. ولي من حالا چند سالي است که به ياد مادر، گل سرخي را کنار کاسۀ ماهي‌هاي سرخ مي‌گذارم و وقتي سال تحويل مي‌شود گل را مي‌بوسم. و عجيب است که بوي مادر مي‌دهد. . .   

                  

                                   | روايت حکايت مکتوب | ترانه‌ها و خاطره‌ها | جنگ صدا | 

نوشته شده توسط بهزاد | لینک ثابت | موضوع: |

یک موتور جستو جو گر قوی  

 

  


 یک موتور جستو جو گر قوی

 

                                                       تصاویر    گروهها    فهرست    

  

 

 

 


 

 
نوشته شده توسط بهزاد | لینک ثابت | موضوع: |

مدير وبلاگ  

                                     مدير وبلاگ

                        اميد وارم از وبلاگ ما لذت برده باشيد .راستي خوشحال شدم كه امديد

                                                                                     

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط بهزاد | لینک ثابت | موضوع: |

خصوصيات اقايان 

 

آقايان در سن 14 تا 17 سال مانند کشور کره شمالي  هستند:قدرتی ندارند ولی مانند این کشور ادعای قدرت و سرکشی مي کنند
در سن 18 تا 19سالگى، مثل هندوستان هستند: برای زندگی کردن 4راه پيش روی خود ميبينند يا کنکور و قبولی يا سربازی به عبارت بهتر(آشخوری)یا بیشتر مواقع عاشق مشن و تا صبح واسه عشقشون شعر ميگن و یا پایان زندگی و مرگ
در سن 20 تا 27 سالگى، مانند کانادا هستند: بسيار خون گرم و مهربان اوج جوانی، زيبا و دلربا، برای هر دختری خيلی زود ويزای پزیرش صادر ميکنند..در اين دوران در تمام مدت از طرف جنس مخالف زير نظر هستن و برايشان دامهای زيادی گسترانده شده است
بين سن27 تا 32 سالگى، مانند ترکيه هستند: بدين معنا كه در دام گرفتار شده اند و فقط به حرف رئيس بزرگ که همان خانومشان باشد گوش ميدهند...پر از عشق
در سن 32 تا 40 سالگى، مثل ژاپن هستند: کاملا کاری شده اند..آينده روشن را در فعاليت شبانه روزی ميبينند
بين 40 تا 50 سالگى، مانند روسيه  هستند: بسيار پهناور، آرام و بسیار قدرتمند در جامعه و به عنوان راهنما و حلال مشکلات
در سن50 تا 65 سالگى، مانند کشورهای تازه استقلال يافته شوروی سابق: با يك گذشته ى درخشان و بدون آينده
بعد از 65 سالگى، شبيه عربستان هستند: همگان فقط به خاطر مال و ثروت به آنها احترام مي گذارند        

                                  امید وارم اقایان با خواندن این مطالب از ما دلخور نشده باشن

 

نوشته شده توسط بهزاد | لینک ثابت | موضوع: |

براي علاقه مندان به ورزش تكواندو  


 




                                

¤ خصوصيات اخلاقي يك تكواندو كار چيست؟

 به نظر من يك تكواندو كار اول از همه بايد متين و آرام باشد. رشته ما يك ورزش رزمي است و اگر بخواهيم از اين ورزش در هر موقعيتي استفاده كنيم، واقعاً مشكل ساز مي شود.
ضمن اينكه هر ورزشكاري كه مدال و مقام مي آورد، مسئوليتش سنگين تر مي باشد. بايد خودش را كنترل كند و رفتار و حركات خود را كه الگوي جوانان است، تحت نظر بگيرد.

 
                  

نوشته شده توسط بهزاد | لینک ثابت | موضوع: |